|
|
زندگي با آدماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه کسي با کسي آشنا نبود
همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون
توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود
نمي خوام مثل همه گريه کنم
ديگه گريه دل رو دوا نمي کنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمي کنه
قصه ماتم من هر چي که بود
هر چي که هست
قصه ماتم قلب خسته ي يه آدمه
وقت خوابه
ديگه ديره
نمي خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چي بگم بازم کمه
نمي خوام مثل همه گريه کنم
ديگه گريه دل رو دوا نمي کنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها
غم رو از دلم جدا نمي کنه ....
|
|
نويسنده: مهتاب مورخ: یکشنبه پنجم فروردین 1386 در ساعت: 14:26
|
|
قاصدک کوچک
|
چرا فراموش شد قاصدي در بيابان
تك و تنها
با تنها نفس نسيم
پرپر شد و
راهی خانه ها
عابران سر به هوا
نديدنش و
گذاشتند روي وجودش پا
قاصدك دل شكسته
دوباره
با آه باد
شد راهي شهري ديگر
تا كه نشست
|
|
نويسنده: مهتاب مورخ: یکشنبه پنجم فروردین 1386 در ساعت: 14:21
|