|
سلام دوباره
|
بچه ها با داستان چه طورید . . . . . . مینویسم نظر یادتون نره . . . . . . . . . . . ................................................................................ بسم الله الرحمن الرحیم.................................................................. بازم مثل همیشه داشتم تو خیابونا می چرخیدم و به دعوای بابا و مامانم فکر می کردم اخه چرا اونا انقدر با هم بد بودن همینطور که فکر میکردم رو یه صندلی تو پارک نشستم تو افکار خودم بودم که یه صدایی اومد _ به بچه ها این خانوم خوشکله چرا تنهاست _نمیدونم ... خانومی می خوای از تنهایی درت بیاریم داشتم از ترس به خودم میلرزیدم که یهپ سر دیگه اومد اونم قرتی بود و چون سر ظهر بود خیابونم خلوت بود داشتم اشد خودم و می خوندم که برعکس انتظارم شد اون پسره که تازه اومده بود یه چاقو در اوردو به سمت اون پسرا گرفت و گفت: _ برید گمشید ببینم .... مگه شما ادم نیستید ...نمیفهمید این از اون دخترا نیست _ به توچه...... _ می رید گم شید یا مثل اون دفعه بفرستمتون بیمارستان..... _ بچه ها بریم دوباره داش علی قاط زده.. از حرفاشون فهمیدم همدیگرو میشناسند و اسم پسره علی هست _ خیلی منون اقا علی اسم منم سارا هست ... از کمکتون هم ممنون _ خواهش می کنم .... از اشنایی با شما هم خوشبختم ... تازه اومدین تو این محل _ بله .... از کجا فهمیدین؟ _ نمی بینید تو کوچه کسی نیست ... چون پسرای این محل کمی خطری هستن برای همین هم تو این ساعت کسی از خونه بیرون نمیاد منم فهمیدم تازه وارد داریم اومدم یه چرخ بزنم و بهش بگم که گفتم _ممنون _ خوب من دیگه میرم.... راستی شما تلفن همراه دارید _ بله... چطور مگه...؟ _ اخه ... اینطوری که من با اینا حرف زدم ممکن هست دوباره مزاحمتون بشن... این شماره همراه منه اگه بازم مزاحمتون شدن سریع به من اطلاع بدین... اگه هم کاری داشتین که... کمکی از دست من بر میامد... حتما بهم اطلاع بدین _ چشم ... خیلی ممنون... بازم از زحمتتون متشکرم _ خوب می خواید برای امنیت بیشتر تا دم خونتون باهاتون بیام... اگه مشکلی نیست البته.... _ ممنون میشم اگه بیاید... نه مشکلی هم نداره تا دم خونه باهام اومد اما دریغ از یه کلمه صحبت بالاخره رسیدیم _ ممنون ... خونمون اینجاست _ جدا.......... _ بله ... چطور مگه؟ _ طبقه چندم؟ دوم.... _ واحد؟ _ 3... _ چه جالب من هم تو این ا÷ارتمان میشینم ..... طبقه دوم...واحد 4..... _ واییییییییییییییییییییی ... _ چیه چرا داد میزنی...؟ _ از خوشحالی یعنی ما همسایه هستیم....؟ _ اگه شما اجازه بدین.... _ اجازه ما هم دست شماست از ان به بعد رابطه ی من و علی خیلی صمیمی شد درست مثل دوتا خواهرو برادر من حاضر بودم هر کاری بکنم تا اون رازی باشد اونم حاظر بود هر کاری بکنه تا من در رفاه کامل باشم اکثرا همه درخترو پسرهای تو ساختمان ما و حتا تو محل می دونستن علی همه چیز من و من همه چیز علی هستم من که 3 تا خواهر بودیم و برادر نداشتم عای برام درست مثل برادر بود شایدم بیشتر تازه علی هم تک فرزند خانواده بود و من درست برلش مثل خواهر بودم شایدم................... در هر صورت ما با هم بزرگ شدیم همه مارو دو دوست جدا نشدنی می دونستند حالا دیگه 4 سال از دوستی ما می گزشت که برای من یه خواستگار اومد ... خواستگارم پسر دوست بابام بود .. پسر خوبی بود ...لیسانس زبان ...خونه داشت.. ماشین داشت... کار خوبم تو یه شرکت داشت...منم که نمی خواستم بمونم خونه بابام و بتورشم برای همین در موردش فکر کردم و بهترین جوابم این بود که با علی در این مورد مشورت کنم وقتی این موضوع را هش کفتم رنگش پرید و در جواب به من گفت: _میدونی سارا به نظر من هرکاری دلت می خواد بکن ولی قبلش خوب در موردش تحقیق کن بعدشم ببین چقدر دوستت داره ............... از همه مهم تر ... ببین جز اون ... کسی هست ... که از اون بیش تر... دوستت داشته باشه ...و .... بهت اهمیت ... بده.... _ میدونی علی تو پسرا یکی اونه که بهم اهمیت میده یکی هم تو .... پس پسر خوبیه... منم جوابم بهش... مثبته _ مبا...رک...ه عزیزم
|
|
نويسنده: مهتاب مورخ: سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 در ساعت: 18:12
|