تبليغاتX
دوست دارم همیشه

دوست دارم همیشه

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
کمیابترین کدهای جاوا
كدهاي جاوا

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












2khali
کمیابترین کدهای جاوا

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

کمیابترین کدهای جاوا

کد آهنگ در موزیک رضا

کمیابترین کدهای جاوا
کمک کمک کمک

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

   راستش موندم سر دوراهي نمي دونم بايد چيكار كنم مي دونم با نوشتن اين مطلب محمد بهم زنگ مي زنه يا صاف مي ره مي زاره كف دست نازي (دوست صميمي من) ولي مينويسم آخه راستش نياز شديد به كمك دارم. آخه دارم ميميرم . خوب از اول اول ميگم: ديروز جشن تولد هادي بود(هادي دوست علي وعلي دوست پسر نازي هست و هادي هم يه زماني با من دوست بود) من و نازي و هليا و يكي ديگه كه دوست هليا بود هم دعوت بوديم(هليا هم دوست من و نازي هست) اول نمي خواستم برم ولي نازي اونقدر گفت تا آخر قبول كردم لباسامم بر داشتم كه شامل:يه تاپ قهوه اي كه يه كت تور روش داشت و دامن لي. نازي هم يه دامن كوتاه لي با يه تاپ دو بنده ي مشكي هليا هم يه تاپ دامن سفيد و دوست هليا هم يه كت دامن قهوه اي پوشيده بودو قرار بود بريم اونجا يعني خونه ي حسينينا كه اونجا مهموني بود بريم و هم آرايش كنيم هم بديم موهامونو علي درست كنه آخه قشنگ دروست ميكرد. بماند كه چقدر هممون براي خانوادهامون خالي بسته بوديم مثلا من گفته بودم تولد نازي هست و هليا هم همينو گفته بود و نازي هم گفته بود تولد منه و اين طوري همه زديم بيرون از ساعت 10 صبح راه افتاديم اخه قرار بود بريم انديشه كرج و قرار بود تا ساعت 6 تا 7 خونه باشيم حالا بماند كه با چه سختي رفتيم. اونجا من كه اصلا با هادي كاري نداشتم هليا با محمد دوست علي دوست شد و دوستش با پسر دايي هادي. حميد دوست شد . و نازي هم كه با علي بود ولي من اصلا به كسي پا نمي دادم و نازي هم به خاطر من با علي كاري نداشت و همش باهم ميرقصيديم منو نازي هم قبلش كلي با هم تمرين كرده بوديم و مثل هم مي رقصيديم كه نميدونم چي شد و چرا علي از من خواست باهاش برقصم راستش من از علي بدم نمياد و بهش ميگم داداش براي همين قبول كردم كلي با هم رقصيديم نگاه علي به من با هميشه فرق ميكرد ولي من به خودم ميگفتم حتما من اينطوري فكر ميكنم مگرنه تا اونجايي كه من ميدونم علي نازي رو خيلي دوست داره شايدم داشت . يكم گزشت خسته شدم رفتم تو اتاق نشستم كه هادي يهو اومد تو اتاق . خواستم برم بيرون كه مانع من شد و گفت كه  مي خوام باهات حرف بزنم . ميدونم اشتباه كردم ولي نشستم و به حرفاش گوش كردم . ازم ميخواست بازم مال اون بشم گفتم: بزار با نازي مشورت كنم بهت ميگم. وقتي به نازي گفتم گفت: براي امروز كه خوبه تنها نيستي نمي دونم چرا ولي قبول كردم . وقتي از اتاق اومدم بيرون علي ازم پرسيد كه هادي چيكارم داشت منم بهش گفتم. نميدونم چرا ناراحت شد. كم كم با همه راحت شدم و كسي نموند تو اون جمع كه من باهاش نرقصيده باشم آخر جشن علي و هادي و منو نازي و هليا و دوستش با يه ماشين اومديم تهرانسر كه مارو برسونند توراه علي يواشكي دست منو گرفته بود . اول نازي و رسونديم بعد هليا و دوستشو رسونديم آخرين نفر نوبت من بود موقع پياده شدن هادي شمارشو بهم داد گفت زنگ بزن علي هم يه شمار داد و گفت اينو بده به اوني كه خودت ميدوني منم بهش گفتم پياده شو وقتي پياده شد گفتم كي گفت خودت حتما امشب به من زنگ بزن كارت دارم گفتم باشه و اومدم خونه. رفتم دوش گرفتم موهامو سشوار كشيدم و با گوشي داداشم بهش زنگ زدم كه ببينم چيكار داره. باورتون نميشه شاخ دراوردم ميگفت كه بهم عادت كرده ميگفت كه دوستم داره و بيا بدون اينكه نازي بفهمه باهم دوست بشيم بعدش من خودم يه كاري ميكنم نازي باهام بهم بزنه. حالا هم ازم جواب مي خواد نميدونم چيكار كنم كمكم كنيد ممنون ميشم


نويسنده: مهتاب مورخ: پنجشنبه بیستم دی 1386 در ساعت: 11:56
|+|


قالب وبلاگ
Http://www.J28.ir

هاست و دامین

کد آهنگ در موزیک رضا

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft